مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
102
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شد . ناگاه آواز پرهاى پرندهء بشنيد و بدان سوى نگريسته ، ديد كه آواز پرهاى عفريتى است ، دهنش نام . ميمونه مانند شاهين بسوى او بپريد . چون دهنش ، ميمونه را ديده ، بشناخت كه دختر ملك جنّيانست . از او بترسيد و اندامش بلرزيد و به او پناه برده ، با وى گفت : ترا باسم اعظم و طلسم اكرم كه در خاتم سليمان نبى نقش كردهاند ، سوگند مىدهم كه مرا ميازار و با من مهربانى كن . چون ميمونه اين سخن از او بشنيد ، بر او رحمت آورده ، گفت كه : سوگندى بزرگ دادى و لكن ترا رها نكنم تا اينكه با من بگوئى كه در اين ساعت از كجا ميآئى . دهنش گفت : اى خاتون ، بدان كه من از جزايرى كه آخر بلاد چين است ، همىآيم و اعجوبهء كه در اين شب ديدهام ، بازگويم . اگر سخن مرا راست پندارى ، مرا رها كن ، از پى كار خويش روم . و خطى از براى من بنويس كه من آزاد كردهء توام و هيچكس از طائفه جنّيان كه در آسمان و زمين و درياها هستند ، با من معارضه نتوانند كرد . ميمونه گفت : اى دهنش ، آنچه ديدهء با من بگو و دروغ بيك سو بنه . بنقش خاتم سليمان نبى سوگند ، اگر سخن براستى نگوئى ، پرهاى تو بكنم و پوست از تو بردارم و استخوان ترا بشكنم . دهنش بن شهمورش طيار گفت : اى خاتون ، اگر دروغ بگويم ، با من هرآنچه خواهى بكن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دهنش گفت كه : من امشب از جزاير بلاد چين كه ملك ملك غيور ، خداوند جزاير و درياها و قصرهاى هفتگانه است ، بيرون شدم . و در آن سرزمين ، ملك غيور را دخترى بود كه خدا در اين زمان ، بهتر از او كس نيافريده . و نميدانم كه او را چگونه صفت كنم و اگر بخواهم او را چنانچه سزاى او است ، مدح گويم ، زبان من عاجز شود و بيان من قاصر آيد . و لكن در صفت سراپاى او شاعر ، نيكو گفته :